|
|
|
|
یک روز بارانی تند دستان ما را به یکدیگر وصل میکند و این رویایی بیش نیست!
+
تاريخ ساعت نويسنده مریا
"من" هیچوقت واسه "تو" مث " اون " نمیشم.. درد داره!
+
تاريخ ساعت نويسنده مریا
نبودنت٬ انگار حکم نبودن مرا هم امضا کرده٬ مادر! از آغوشت مرا راندی.. آنقدر تنها شدم که برای خاموش کردن شعله های بی هوایم٬ به آغوش "رانده شدگان" پناه میبرم! مثل من نیست اما.. من سردم و محتاج٬ او پر است پر! نمی گنجم در آغوشش.. انگار انـ دام من به اندازه ی آغوش تو بود و بس!
+
تاريخ ساعت نويسنده مریا
گاهی دلم میخواد برم تو لباس یه زن ف.ا.ح.ش.ه و از دید اون٬ با کارهای اون زندگی رو مزه کنم یه زن بد.کار.ه میتونه خیلی قدرتمند باشه !
+
تاريخ ساعت نويسنده مریا
|
|